تبليغاتX
من وبلاگ نويس نيستم

من وبلاگ نويس نيستم

گفت و گو آيين درويشي نبود ورنه با تو ماجراها داشتيم - حافظ
اول مهر ویه سوال تکراری یا این قد زندگی میکنم تا بمیرم
اول مهر رسید! دو ساله که دیگه اول مهر نمیرم مدرسه! میرم دانشگاه!!!!اما چه تو دانشگاه چه تو مدرسه! چه هرجای دیگه ای و هر کار دیگه ای همیشه یه سوال تکراری اعصابم رو خرد میکرد. از وقتی به دنیا اومدم تا زبون باز نکرده بودم خوب بود! اما به محضی که زبون باز کردم هر کاری میکردم با این سوال روبرو میشدم : اولین روز فلان چطور بود؟

اولین روزی که از مهد کودک برگشتم پرسیدن اولین روز مهد چطور بود؟ کلاس اول دبستان همین سوال.دوم دبستان باز همین! سوم و چهارم و پنجم با همین سوال گذشت! همچنین اول راهنمایی و دوم و سوم! اول دبیرستان دوم دبیرستان سوم دبیرستان! پیشدانشگاهی هم که از بوشهر رفتیم اصفهان پرسیدند اولین روز مدرسه تو اصفهان چطور بود؟

موقع دانشگاه پرسیدند اولین روز دانشگاه چطور بود؟ترم دوم پرسیدند اولین روز ترم دو چطور بود؟

وقتی خوشنویسی رو شروع کردم پرسیدن اولین روز کلاس خط چطور بود؟ وقتی از اولین جلسه کلاس خط اصفهانم برگشتم پرسیدن اولین روز کلاس خط اصفهان چطور بود؟ شیراز هم که رفتم کلاس همینو پرسیدن! اولین روز کلاس سه تار هم پرسیدن اولین روز کلاس چطور بود؟

اولین شبی که خونه نبودم پرسیدن اولین شبی که خونه نبودی چطور بود؟ اولین باری که بدون خونواده مسافرت رفتم پرسیدن اولین روزی که بدون خونواده مسافرت رفتی چطور بود؟ اولین باری که بره جشنواره خوشنویسی رفتم نوشهر پرسیدن اولین باری که بره جشنواره خوشنویسی رفتی چطور بود؟ اولین جایزه خوشنویسیمو که گرفتم پرسیدن اولین جایزه خوشنویسیت چطور بود؟بره گواهی نامه که رفتم پرسیدن اولین روز رانندگی چطور بود؟ تو دانشگاه که کلاس خوشنویسی گذاشتم پرسیدن اولین روز کلاست چطور بود؟

و میدونم که این سوال تا همیشه تکرار خواهد شد!

وقتی دانشگاه تموم شه میپرسن اولین روز فارغ التحصیلیت چطور بود؟ وقتی که رفتم تو خونه خودم میپرسن اولین روز تو خونه خودت چطور بود؟ وقتی ازدواج میکنم میگن اولین روز متاهلی چطور بود؟ اگر شغلی پیدا کنم میپرسن اولین روز کاریت چطور بود؟

خلاصه سرتونو درد نیارم! چپ میرم چطور بود راس میام چطور بود؟ اما چیزی که تکرار این سوال رو ملال آور میکنه اینه که اولین روز هر اتفاقی هرطوری هم که باشه! خوب بد عالی مزخرف! جواب همه سوالا یه چیزه : آره! خوب بود بد نبود! و این که میدونم حتی اونایی هم که میپرسن حوصله ندارن بشینن و سیرتا پیاز جزئیات اون اولین روز رو بشنون!

فقط وقتی به دنیا اومدم کسی نپرسید اولین روز زندگیت چطور بود! و وقتی هم از دنیا میرم مجبور نیستم هر کس ازم پرسید اولین روز نبودنت چطور بود بگم خوب بود بد نبود!

خدا رو شکر که اون موقع مجبور نیستم بگم خوب بود بد نبود! چون واقعا مطمئنم بد خواهد بود! چون تا اون آخرش زندگی رو دوست دارم چون میخوام اینقدر زندگی کنم تا بمیرم!

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت3:44توسط بهاراتا |
مشکاتیان هم رفت و گنجی دیگر در خاک شد! ای دریغ ! ای دریغ!
امروز عصر ارشیا (برادرم) از اصفهان اس ام اس زد و خبرو بهم داد.

شک شدیم. با اینکه دیگه تقریبا مطمئن بودم باز هم خدا خدا میکردم شایعه باشه

اما نه! فایده نداشت! خبر راست بود.

نمیدونم چرا این روزا همینجور فقط خبرای ناگوار میباره؟ اس ام اسی که ارشیا زد این بود : بردیا مشکاتیان مرد.حالا چیکار کنم؟ حقیقتش اولش از این که گفت حالا چیکار کنم خنده ام گرفت اما واقعا من خودم الان احساس میکنم پشتم خالی شده! احساس میکنم یک تکیه گاه رو از دست دادم! و حالاست که احساس ارشیا رو تا حدودی درک میکنم! حالا شاید کمی درک کنم بره کسی که سنتور میزنه از دست دادن مشکاتین یعنی چی؟ اونم تو این سن! پرویز مشکاتیان از اون دسته افرادی بود که هرچه قدر هم زندگی کنند باز کمه! واقعا زود رفت! ای دریغ!ای دریغ! چه زیبا گفت حسین علیزاده که : عمر کوتاه مشکاتیان خسارتی بود که این اوضاع نا به سامان موسیقی باعثش شد.

چیزی که الان لازم داریم اینه که از او بشنویم! درباره او بشنویم! اما از که؟ از کجا؟ از رادیو؟ از تلویزیون؟ حیف نیست؟ رادیو تلویزیونی که هیچ ارزشی برای او و کار او قائل نبوده و نخواهد بود! حیف نیست که حدیث نبودنش را از آنجا بشنویم! مدتیست که نه رغبت گوش کردن رادیو برایم مانده نه دیدن تلویزیون! حتی برنامه شبستانه ای که مطمئنم الان برای نبودن پرویز مشکاتیان حسابی آه و ناله سر میده! اما فقط بره خالی نبودن عریضه!

اما او در قلب مردم زنده است! و صدای مضرابش را تا ابد خواهیم شنید

و الهام بخش شیفتگان موسیقی اش خواهد بود!

دردا! که او نخستین نبود و واپسین نیز نخواهد بود!

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت2:10توسط بهاراتا |
چرا نظر بند شدین؟

خوشتون نیومد بگین خوشم نیومد دیگه

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت2:58توسط بهاراتا |
چنجینگ
سلام

متوجه تغییرات وبلاگ شدین؟

پی به قصدم بردین؟

اینکه وبلاگ رو بیشتر محیط زیستی کنم!

حالا لابه لاش هم بره تنوع به مسایل دیگه بپرذازم

 

نظرتون چیه؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت1:54توسط بهاراتا |
عشق است شاهین خومون
به به!  عندالله حال کردم اساسی!!!!!!!!

کیف کردم!!!!!  چه حالی دادن بچه های شاهین!

دمشون گرم!  هر کدوم از گلایی که زدن

صد شرف داشت به جفت گلایی که خوردن!!!!!!!

 

ایول شاهین بوشهر!!!!!!

بچیل پی بازیتون حال کردما!!!!!  دمتون گرم!!!!

ری برو بچیل شهر سفید کردین و  وا میگردینا!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت1:33توسط بهاراتا |
برای عباس دعا کنید
خبری شنیدم که باز هم متاسفانه دل آزار بود

شنیدم که قایق عباس جعفری-اکوتوریست/عکاس/ کوهنورد- در نپال

سرنگون میشه و تا الان خبری از خود عباس نیست فقط قایقش رو پیدا کردن.

برای سلامتیش دعا کنید

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت14:40توسط بهاراتا |
گاف
مدتیه تصمیم گرفتم جدی تر از قبل به کارا و زندگی و درس و . . .

برسم. ولی از بد ماجرا هی پشت سر هم همینجور

گافهای احمقانه میدم

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت0:56توسط بهاراتا |
شاید اولین پست جدی که به قصد جدی بودن نوشته شد
کی فکرشو میکرد یه روز خودش بشه مصداق شعرش

و به ناچار مجبور به ترک وطن بشه؟ کسی که بیزار بود از

ترک وطن. نمیدونم وقتی میگفت :« به کجا چنین شتابان؟»

پیشبینی این روزها بود؟

نمیدونم موقع رفتن خودش میدونست یا از ما میپرسید :

« هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟»

که ما در جوابش بگیم:

«همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم»

و همه با هم به او بگوییم :

«سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام مارا.»

 

بحمد الله این روزا اخبار ناخوشایند درباره بزرگان کشور

بزرگانی که آب روی ایرانند کم نمیشنویم! ولی از این یکی خیلی دلم گرفت.

پنجشنبه گذشته دکتر شفیعی کدکنی بره همیشه از ایران رفت.

مدتی بود که دانشگاه پرینستون دنبال دعوت او بود برای تدریس.

گویا دعوت دانشگاه یکساله است.

اما استاد به قدری به ستوه آمد از این اوضاع نا به سامان و دیگر به قول مشیری بزرگ

«توان دیدن دنیای رد گم کرده در رنج و عذاب» برایش نماند که تصمیم میگیرد برای همیشه

ایران - وطنی که عمری قلبش برایش تپید- را رها کند. ناراحت کننده تر این است که

 قدر این گنج ارزشمند را آنجا بیشتر از وطن خودش میدانند.

 

با اینکه برای من حضور استاد تو زندگیم شعرها و چنتا از کتابای او بود از رفتنش دلم گرفت.

و میدانم حال کسی را که با خود استاد زیسته و سر کلاسش بوده و حالا ببیند که نیست.

ببیند که اتاقش خالیه! ببینه که استاد پشت میزش نیست!  ببینه که صندلیش خالیه!

واقعا چه کسی میتواند جای او را پرکند؟ شک ندارم بزرگانی چون او هرگز این اجازه را به

خود نمیدهند و فقط افرادی خود شیرین با پستی تمام سعی در تصاحب جایگاه او را دارند.

اما گفتم. کسی که واقعا به جایگاه او رسیده باشد هرگز این کار را نمیکند کسی هم

که قصد این کار را داشته باشد هرگز به چنان جایگاهی دست نخواهد یافت.

 

به امید روزی که تمام بزرگانی که رفتن را  بر ماندن ترجیح دادند

همگی برگردند!

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت13:42توسط بهاراتا |
گزیده ای از ابتهاج
چه سهمناک بود حادثه
که همچون اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
هوا بد است
تو با کدام باد میروی
چه ابر تیره ای گرفته سینه ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز

هم دل تو وا نمیشود

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت0:0توسط بهاراتا |
نه! نه گله دارم نه شکوه! گاهی هم اگه گله ای کردم

پشیمون  شدم بعدش! شاید مسخره باشه ولی خوشنویسی بهم یاد داده اینو

که نق نزنم! 

میدونم این یکی پست خیلی خسته و دست وپژا شکسته ای بود

به کمال خودتون ببخشین

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت2:5توسط بهاراتا |